موضوع: "بارانی ها"

عاشقانه شهریار

گویند دل به آن مَهِ نامهربان مَده
دل آن زمان رُبــود که نامهربان نبــود
تا تو را دیدم ندادم دل به کس
عاشقم کــردی به فریادم بِرس

حرف حق شهریار 

سایه (ابتهاج) جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

غصه هم میگذرد

نه تو می مانی و نه اندوه،

و نه هیچیک از مردم این آبادی…

 به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 غصه هم می گذرد؛

 آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…

 لحظه ها عریانند.

 به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. 

#سهراب …#سپهری

عاشقانه خاص

گیرم که خلق را به طریقی فریفتی

با دست انتقام طبیعت چه میکنی؟

عاشقانه دوبیتی

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان
نیک‌رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

عاشقانه خاص

من  به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم
پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم
همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت
مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم
این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش
آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم

عاشقانه حافظ

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

عاشقانه حافظ

بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

عاشقانه بارانی ها

متاسفم برات ای دل ساده…

دل به هر کی دادی، از سادگی دادی…

بارانی ها

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟

عاشقانه وحشی

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
#وحشی_بافقی #بافقی #وحشی

فال سال ۱۴۰۳

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
#حافظ #فال۱۴۰۳

هجران

شبهای هجر را گذرانديم و زنده ايم

ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود
 
من کيستم از خويش به تنگ آمده ای

ديوانه با خرد به جنگ آمده ای

دوشينه به کوی يار از رشکم کشت

ناليدن پای دل به سنگ آمده ای
شکيبی اصفهانی

عاشقانه شهریار

یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یــادت بخیــر یار فراموشــکار من
گفتم ار عاشق شوم گاهی غمی خواهم کشید
من چه دانستم که بار عالمی خواهم کشید
به غیر از مرگ فرجامی ندارم
سرآغاز و سرانجامی ندارم

عاشقانه 

یه حسی رفته از قلبم که پشتم کوهی از درده
چه جوری از دلم کندی که اون حس برنمیگرده
نه دنبال یه تسکینم نه فکر کندن از این درد 
تو دنیا با یه دریایی فقط باید مدارا کرد

عاشقانه

۷ سال از عمرم بدون تو میگذره 

عاشقانه

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

عاشقانه

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

عاشقانه

هر روز بی تو
روز مباداست

عاشقانه

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم

تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید
#مهدی_اخوان_ثالث

عاشقانه

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
 

عاشقانه

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد
بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
 #فرخی یزدی

روز مرد 

تو جنگجوی تازه نفس 

من حریف خوب

من زورگوی قصه امو

تو ضعیف خوب

من مرد افتضاح خداوند در زمین 

تو زن شاهکار خلقت و جنس لطیف خوب

عاشقانه

 آشفته آن مایه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

دل

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

شوری برخواست فتنه ای حاصل شد

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند

یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

حافظ

​فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی
بِخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز

عاشقانه

خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم

که در آغوش خودم قول نرفتن می‌داد…

بارانی ها

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گرچه می گویند: “می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران. “
قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد
-چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسد باران؟